تبليغاتX
¸.•**•.¸ღ♥ღ اشکباران ღ♥ღ¸.•**•.¸

مرگ ورونیکا

 

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد... (پائولو کوئیلو)

اگر خدا وجود داشته باشد، می داند که درک بشر محدود است.

او همان است که این هرج و مرج را آفرید که در آن فقر هست، بی عدالتی هست، حرص و تنهایی هست...

بدون شک او قصد خیر داشته، اما نتیجه آن فاجعه آفرین بوده. اگر خدا وجود داشته باشد، در مورد موجوداتی که تصمیم می گیرند این زمین را زودتر ترک کنند، بخشنده خواهد بود. و شاید حتی از این که ما را وادار کرده وقت مان را آنجا بگذرانیم، معذرت بخواهد...

خداوند از گذشته، حال و آینده با خبر است.

در این صورت، خدا ورونیکا را با اطلاع کامل از اینکه کارش به خودکشی خواهد انجامید، به این جهان فرستاده و از رفتارهای او یکه نمی خورد.

ورونیکا در بیست و چهار سالگی (24) همه چیز در زندگی اش یکنواخت بود.

با ادامه دادن زندگی چیز بیشتری به دست نمی آورد؛ در حقیقت فقط احتمال رنج بردنش بیش تر می شد.

اینجا جهنم نیست؛ بدتر از جهنم است.

خودکشی بهشت است، وقتی دنیا برایت جهنم شده باشد...

بهتر بود زندگی را همان طور که بود می پذیرفتم، نه آنگونه که در خیال من بود...

بی معنایی زندگی ام تقصیر هیچ کس جز خودم نیست.

اگر حوا آن سیب را نخورده بود، تا میلیاردها سال بعد هیچ حادثه جالبی رخ نمی داد.

لازم نیست آدم از کوهی بالا برود تا بفهمد بلند است...!

اگر ورونیکا می فهمید نیکی وجود ندارد، پی می برد که این دنیا چیزی فراتر از یک شوخی خدا نیست...

می دانستم خدا دورتر از آن است که صدایم را بشنود...

می دانستم اصرار ندارم در جهانی زندگی کنم که روزگارش دیگر به سر رسیده است.

زندگی به پشت سر نمی نگرد...

مرگ ما را اغلب از رنج های بی حاصل زیادی آزاد میکند...

همین که توانستم تمامی پاسخ ها را بیابم، تمامی پرسش ها عوض شدند...

  

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


امروز وبلاگم رو بعد از صد روز آپ کردم

آی دختره آی بی وفا

تو که قلب مو شکوندی زیر پات   یه روز تقاص کارات رو پس می دی

چون عاشق کشی شده بزرگ ترین جرم

فقط یکی بود

یکی بود یکی نبود؛

اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم.

یکی داشت یکی نداشت؛

اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم.

یکی خواست یکی نخواست؛

اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن

 را نخواست من بودم.

یکی آورد یکی نیاورد؛

اونی که آورد تو بودی و اونی که به جز تو

 به کسی ایمان نیاورد من بودم.

یکی برد یکی باخت؛

اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم.

یکی گفت یکی نگفت؛

اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت دارم

 رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم.

یکی موند یکی نموند؛

اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نموند

 من بودم...

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


 

خواب ديده ام

پشت رودخانه هاي جهان

آرامشي است

و

من در غوغايي آرام

به موج نشسته ام

و خنده هايم

درآغوش چشمانت

آرام گرفته اند...

خواب ديده ام

كه تاريكی راه مي روم!

و هيچ ابري

گلوي خسته ام را گريه نمي كند...

مي دانم دلگير مي شوی

خواب ديده ام

كه در خواب آسمان

به خواب رفته ايم!

- تو را باغي از ستاره

به رويايي كال برده است

و من مرده ام

تا تو

سوگوار ستاره اي باشي

كه پشت رودخانه هاي جهان

به خواب رفته است...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


آرامش

 یک شب،

از دست کسی

باده ای خواهم خورد

که مرا با خود، تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد!

 

با من از "هست" به "بود"

با من از نور به تاریکی،

از شعله به دود

با من از آوا تا خاموشی،

دورتر،

شاید تا عمق فراموشی

راه خواهد پیمود.

 

من امیدی را در خود،

بارور ساخته ام

تار و پودش را،

با عشق تو پرداخته ام:

مثل تابیدن مهری در دل

    مثل جوشیدن شعری از جان

         مثل بالیدن عطری در گل

جریان خواهم یافت.

مست از شوق تو،

از عمق فراموشی،

راه خواهم افتاد.

باز از ریشه به برگ

باز از " بود" به "هست"

باز  از خاموشی تا فریاد!!

سفر تن را تا خاک تماشا کردی

سفر جان را از خاک به افلاک ببین!

گر مرا می جویی

سبزه ها را دریاب!

با درختان بنشین!

کی؟

    کجا؟

آه، نمی دانم

   ای کدامین ساقی!

        ای کدامین شب!

منتظر می مانم.

                                        شاعر: مشیری 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط آذر نوش |


باتو

 

گاه یک لبخند آنقدر عمیق می شود که گریه می کنم.

شاید اشکهایم به پایان برسند ولی تنهائیم هرگز به پایان نمی رسد.

لبخند کسانیکه رنج می برند از دیدن اشک آنان غم انگیزتر است...

                  بیا تا برایت بگویم : چقدر سکوت تنهاییم فریاد دارد ...

و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند

و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند، نمی دانی چه غمگینند...

به یاد آرزوهایی که می میرند، سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد ...

سکوت سوختن بی انتهاست، سکوت درد بی پایان است
سکوت آرامش بی ادعاست، سکوت مرگ بی صداست
سکوت تنهایی مطلق است،و وفاداری در سکوت    
درد بی فریاد است

سکوت قدرت بی انتهاست، عشق ناپیدا، هستی نا آشنا و دیدن بی انتهاست ...

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت،

تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی...

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ...

اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي

 يکديگــرنگــــاه کنيم.

آنچه می خواهم نمی بینم ،

و آنچه می بینم نمی خواهم.

دلم گرفته....

 از آدم هایی که میگن دوستت دارم،اما معنیش رو نمی دونن.

از آدم هایی که می خوان مال اونا باشی، اما خودشون مال تو نیستن.

از اونایی که زیر بارون برات می میرن، اما وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره ...!

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط آذر نوش |


کلاس درس

 

از پس شیشه عینک، استاد

سرزنش بار به من می نگرد

باز در چهره من می خواند

که چه ها در دل من می گذرد

 

می کند مطلب خود را دنبال

بچه ها عشق گناه است، گناه..!!

وای اگر در دل نوخاسته ای

لشگر عشق بتازد بی گاه

 

می نشینم همه ساعت خاموش

ساکتم گرچه به ظاهر اما...

در دلم با غم تو غوغائیست

 

استاد چو امروز اسمم را خواند

بی خبر داد کشیدم:  غائب

رفقایم همگی خندیدند:

که جنون گشته به طفلک، غائب

 

بچه ها هیچ نمی دانستند

که من آنجایم و دل جای دگر

دل آنهاست پی درس و کتاب

دل من در پی سودای دگر

 

من به یاد تو در آن روز بهار

من به یاد تو و آن خاطره ها

که در این وقت به من می نگرد

از پس شیشه عینک استاد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط آذر نوش |


ماجرای یک عشق...

 

به روی گونه تابیدیُ و رفتی

مرا با عشق سنجیدیُ و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود

تو هستی مرا چیدیُ و رفتی

 

کنار انتظارت تا سحرگاه

شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت

تمنُای مرا دیدیُ و رفتی

 

شبی از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم برای قصُه ام سوخت

غم انگیزست تو شیدائیم را

به چشم خویش فهمیدیُ و رفتی

 

چه باید کرد این هم سرنوشتی ست

ولی دل را به چشمت هدیه کردم

سر راهت که می رفتی تو آن را

به یک پروانه بخشیدیُ و رفتی

 

صدایت کردم از ژرفای یک یاس

به لحن آبی و نمناک باران

نمی دانم شنیدی برنگشتی

و یا این بار نشنیدیُ و رفتی

 

نسیم از جاده های دور آمد

نگاهش کردم و چیزی به من گفت

تو هم در انتظار یک بهانه

از این رفتار رنجیدیُ و رفتی

 

عجب دریای غمناکی ست این عشق

ببین با سرنوشت من چه ها کرد

 

دلم پرسید از پروانه یک شب

چرا عاشق شدن درد عجیبی ست ؟

و یادم هست تو یکبار این را

ز یک دیوانه پرسیدیُ و رفتی

 

تمام بغض هایم مثل یک رنج

شکست و قصُه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن

به جای غصُه ترسیدیُ و رفتی

 

نمی دانم چه می گویند گل ها

خدا می داند و نیلوفر و عشق

به من گفتند گل ها تا همیشه

تو از این شهر کوچیدیُ و رفتی

 

جنون در امتداد کوچه عشق

مرا تا آسمان ها با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه

مرا دیوانه نامیدیُ و رفتی

 

شبی گفتی نداری دوست من را

نمی دانی که من آن شب چه کردم

 

هوای آسمان دیده ابریست

پر از تنهایی نمناک هجرت

تو تا بیراهه های بی قراری

دل من را کشانیدیُ و رفتی

 

پریشان کردی و شیدا نمودی

تمام جاده های شعر من را

رها کردی  شکستی  خرد گشتم

تو پایان مرا دیدیُ و رفتی...

 رسپینا

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط آذر نوش |


غم

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


شعر غريب

 

عمريه از سر مستي                                 گم شدي توي خيالم

مي نويسم تو غريبي                                     شرح اين حال خرابم

كه مگه چاره‌اي مونده                                 واسه يه عاشق خسته

شيشه دودي عمرش                        خيلي وقته كه شكسته

حالا زير نور مهتاب               دنبال يه قلب خستم

كه تو شهر نااميدي       دستشو بده به دستم

                             ميگم اين شعر غريبو    با زبون بي‌زبوني

                        حتماً اين خواست خدا بود كه ديگه با من نموني. . .

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


 

عشق، عشق مي‌آفريند

عشق زندگي مي‌بخشد

         زندگي رنج به همراه دارد

                  رنج دلشوره مي‌آفريند

                       دلشوره جرأت مي‌بخشد

                           جرأت اعتماد به همراه دارد

                                 اعتماد اميد مي‌آفريند

                                          اميد زندگي مي‌بخشد

                                             زندگي عشق مي‌آفريند

                                                 عشق، عشق مي‌آفريند

                       

            . . . و از عشق مردن

                                  سفريست به سوي خدا.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


وحشت

وقتی از روز جدائی گفتی

دل من می لرزید

وقتی دیدم که رازِ  دلِ ما فاش شدست

وقتی دیدم که این رشته در این شهر گسست

« از تو می پرسیدم :

به کجا باید رفت؟ »

 

هر شب از وحشتِ آن می لرزم

وحشت از رسوائی

وحشت از تنهائی ...

 

عاقبت محبوبم

غمِ  این ...

مرا خواهد کشت ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


شعر 

شقايق . . .

شقايق هر گلبرگت

قصه‌اي بود از عشق

اشكِ چشمم رنگِ گلبرگ تورو دزديد

كه تو بيرنگ شدي

كه حالا سنگ شدي

شاهدِ سوز دل تنگ شدي

                 ****

من و تو عاشقونه

روز تو باغ خورشيد

به همديگه رسيديم

نگات نگامو دزديد

ميون باغ خورشيد يه عهد تازه بستي

كه مال هم بمونيم

واسش جناخ شكستيم

گفتي: اگه ببينم

  يادِ من از دلت رفت

  يادم تو را فراموش

گفتم: كه شعلة عشق

  حتي اگه بميرم

  در من نميشه خاموش

قدم زديم، دويديم، به دشت گل رسيديم

به دشت پر شقايق

شقايقاي معصوم

كه شاخه‌ايش رو چيدي

با غنچة شقايق

برام نگيني ساختي

وقتي به من سپرديش

گفتي: كه شرط و باختي

گفتم: كه اين شقايق

  رو قلبمه هميشه

  حتي اگه بميرم، از من جدا نميشه

گذشت روزاي روشن

ببين چه شد زمونه

ببين كه بي‌كسي رو سر مي‌كنم تو خونه

عزيز خونه بودي

دوري‌مو بونه بودي

وقتي بهت رسيدم

ديدم روونه بودي

راستي درست مي‌گفتي

يادت مرا فراموش

وقتي كه عشقي تازه

رفتي گرفتي آغوش، يادت مرا فراموش

                      ****

نگام هنوز به غنچه‌ست

به غنچة پژمردة شقايق رو طاغچه‌ست

غنچه داره ميميره

                  دلم داره مي‌گيره

آخه با مرگ غنچه

                 عشقِ منم مي‌ميره. . .

                     

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


کمکم کن ...کمکم کن

نذار اینجا بمونم تا بپوسم

کمکم کن...کمکم کن

نذار اینجا لب مرگ و ببوسم

کمکم کن...کمکم کن

عشق نفرینی بی پروایی می خواد

ماهی چشمه کهنه

هوای تازه دریایی میخواد

 

دل من دریاییه چشمه زندونه برام

چکه چکه های آب مرثیه خونه برام

تو رگام به جای خون شعر سرخ رفتنه

تن به موندن نمی دم موندنم مرگ منه

 

عاشقم مثل مسافر عاشقم

عاشق رسیدن به انتها

عاشق بوی غریبانه کوچ

تو سپیده غریب جاده ها

من پر از وسوسه های رفتنم

رفتن ورسیدن و تازه شدن

توی یک سپیده طوسی سرد

مسخ یک عشق پر آوازه شدن

کمکم کن ...کمکم کن

نذار این گمشده از پا در بیاد

کمکم کن... کمکم کن

خرمن رخوت من شعله می خواد

کمکم کن... کمکم کن

منو تو باید به فردا برسیم

چشمه کوچیکه برامون

ما باید بریم به دریا برسیم

 

دل ما دریاییه چشمه زندونمونه

چکه چکه های آب مرثیه خونمونه

تو رگ بودن ما شعر سرخ رفتنه

کمکم کن که دیگه وقت راهی شد نه

خواننده:گوگوش

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


باكلاس

 

اشتباه من اين بود كه مي‌خواستم شعلة عشق را با كبريت روشن كنم،

امّا تو فقط به فندك رضايت مي‌دادي.

تو خيلي باكلاس بودي و من

گریه خداحافظی

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


شيدا

 من تو را خواهم برد

به شب جشن عروسي گل‌هاي بهار

كه در باغچة كوچكمان

شاپركهاي سپيد

همه عاشق شده‌اند.

من و او نيز به جادوي نگاه

غرق در عطر هم‌آغوشي هم

هر دو دلداده شديم. . .

 

شیدا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:13 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


كوچه

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم

خيره به دنبال توگشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشقِ ديوانه كه بودم

در نهانخانة جانم

گل يادِ تو درخشيد،

باغ صد خاطره خنديد       

 عطر صد خاطره پيچيد

بخت رام و زمان رام

خوشة ماه فرريخته در آب

شب و صحرا ،  گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آمد ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

يادم آيد تو به من گفتي : “از اين عشق حذر كن

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن

آب آئينه عشق گذران است ،          

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

گر فراموش كني چندي از اين شهر سفركن

با تو گفتم: “ حذر از عشق ندانم!

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

روز اول كه دلِ من به تمناي تو پر زد ،     چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد دگر از تو جوابي نشنيدم

نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي از آن عاشق ديوانه خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو امّــــا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم. . .

شاعر: فریدون مشيري

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


 و اما عشق ... 

  در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود و تباهي‌ها در همه جا شناور بودند آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند. روزي همه فضائل و تباهي‌ها دور هم جمع شده بودند، خسته‌تر و كسل‌تر از هميشه. ناگهان “ذكاوت” ايستاد و گفت: بياييد يك بازي كنيم مثلاً قايم‌باشك. همه از پيشنهاد او شاد شدند “ديوانگي” فوراً فرياد زد كه من چشم مي‌گذارم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


مثل شقايق زندگى كن:

كوتاه اما زيبا،

مثل پرستو كوچ كن:

فصلى اما هدفمند،

مثل پروانه بمير:دردناك اما...عاشق

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


قطره اشک

قطره اشک

قطره دلش دریا می خواست.

خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.

هر بار خدا می گفت: از قطره تا دریا راهی است طولانی.

راهی از رنج، عشق و صبوری.

هر قطره را لیاقت دریا نیست.

قطره عبور کرد و گذشت.

قطره پشت سر گذاشت.

قطره ایستاد و منجمد شد.

قطره و روان شد و راه افتاد.

قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.

تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست.

روز دریا شدن.....

..... خدا قطره را به دریا رساند.

قطره طعم دریا را چشید.

طعم دریا شدن را،

اما...

روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم است؟؟؟

خدا گفت: هست.

قطره گفت: پس من آن را می خواهم.

بزرگترین را ...

بی نهایت را ...

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بی نهایت است...

... آدم عاشق بود.

دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را روی آن بریزد.

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.

آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت.

قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی از چشم عاشق چکید خدا گفت: حالا تو بی نهایتی ، چون که عکس من در اشک عاشق است...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


 

پری کوچولو.!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


امروز کسی دلش گرفت
غمش گرفت
بلور اشک او شکست
تنهایی کنار او نشست
دختری گریست
از فراغ او
از جفای او
از نگاه بی وفای او
از بهانه های او
امروز کسی دلش گرفت
دختری گریست
اشک او نهایتی نداشت
رودخانه ای روان شد از اشک او
دگر تبسمی به لب نداشت
گوش می کنم به او
حتی گلایه ای به لب نداشت
تنم از حرارت چشمهای عاشقش بسوخت
اما او از این سوختن شکایتی نداشت
امروز من دلم گرفت و آن دخترک که گفتم گریست منم
آن عاشقی که پیکرش بسوخت منم
آن جفا کشیده از نگاه بی وفا ی او منم
آن کسی که غرق شد در رودخانه اشک خود منم
آن کسی که هیچ وقت هیچ گلایه ای به لب نداشت منم
آری عشق من، آن که امروز برای رفتنش از این خاک سرد شک نداشت منم
    
 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط آذر نوش |


 

اشک

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط آذر نوش |